![]() |
![]() |
|
| من به آنها گفتم آفتابیست لب درگاه شما............. |
|
دوستای خوبی که این مدته بهم سر زدین تو این سالهایی که گذشت اومدم بگم احتمالا دیگه آپدیت نشم و با همتون خداحافظی کنم.
برام دعا کنین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
تو را بخاطر تمام آنچه خواستم شکر بخاطر همه آنچه خواستی به آن فکر کنم و تمام آنچه خواستی فراموش کنم تو را به پاس تمام بودن هایم و تمام نبودن هایم شکر تو را بخاطر تمام ثانیه هایی که نبودنم را چشم طمع کاری نشانه گرفته بود و بخاطر تمام ضربان نامنظم زندگیم شکر و تو را به پاس قشنگترین لحظه بودنم شکر خدایا میدانم عروسک کوکی بودم و میدانم تو کوکم میکردی اما عاشقانه منتظر لالایی گفتن کودکانه ات هستم منتظر لمس کردنت خدایا دلم برایت تنگ شده نمیدانم چندین کهکشان اوج گرفته ام خیلی وقت بود که هوس آمدن پیشت را با خودم به گور برده بودم هوس اینجا نشستن و برایت نوشتن را هوس زندگی کردن هوس نفس را خدایا دوستت دارم خیلی خیلی خدایا نمیدانم حکمت این روزها چه بود و آیا واقعا حکمت داشت یا نه اما دوستت دارم خیلی خیلی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اسفند1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مهران |
|
|
اگر فکر مىکنید غمگین هستید، به اینها نگاه کنید
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این بچه نگاه کنید
اگر فکر مىکنید حقوقتان کم است، پس این دختر بچه چه بگوید؟
اگر فکر مىکنید دوستان زیادى ندارید ...
اگر فکر مىکنید درس خواندن سخت است، به این بچه نگاه کنید
هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید، به این مرد فکر کنید
اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این مرد نگاه کنید
اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید، به اینها نگاه کنید
اگر فکر مىکنید جامعه با شما رفتارى ناعادلانه دارد، به این پیر زن نگاه کنید
از زندگى لذت ببرید، همانگونه که هست و همانگونه که پیش مىآید ما از خیلىها خوشبختتریم بسیارى چیزها در زندگى هستند که چشم شما را به خود جلب مىکنند اما چیزهاى کمى هستند که این کار را با قلب شما مىکنند ... دنبال آنها باشید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط مهران |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط مهران |
|
|
در گذرگاهی چنين باريک
در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک کز هزاران غنچه لب بسته اميد جز گل يخ ، هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد من چه گويم تا پذيرای کسان گردد من چه آرم تا پسند بلبلان گردد من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت با قيام سبزه ها از خاک با طلوع چشمه ها از سنگ با سلام دلپذير صبح با گريز ابر خشم آهنگ سينه ام را باز خواهم کرد همره بال پرستوها عطر پنهان مانده انديشه هايم را باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار آيد گر بهار آرزو روزی به بار آيد اين زمينهای سراسر لوت باغ خواهد شد سينه اين تپه های سنگ از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد.
آه.... اکنون دست من خالی ست بر فراز سينه ام جز بوته هايی از گل يخ نيست گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد دور از لبخند گرم چشمه خورشيد من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد.
هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد وندرين تاريک شب تا صبح عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گيرد این شعر رو از استاد سیاوش کسرایی براتون نوشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
غضنفر میره جهنم از پشت میلهها به یه بهشتی میگه یه لیوان آب خنک بده من, طرف میگه: نمیشه, تو هم کارای خوب میکردی تا میومدی بهشت. غضنفر میگه باشه فردا صبح که آب جوش خواستی پدرتو در میارم
اینم به مناسبت تولدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
من دلم میخواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با سبز بهار مینویسم:خانه ی دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست؟ هفته مهر و دوستی مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط مهران |
|
|
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه؟ میدانم به معراج نگاهت خواهم رسید آنروز که چشمانت بی پروا فریادم میزنند. میدانم تو هم اینروزها هزار بار بهانه گرفته ای و هزار بار مثل من بی بهانه گریسته ای. میدانم آنروزها که بی هدف در خیابانهای پوشیده از برف و در بین آدمبرفی های خاکستری..... در خیابانهای سیاه و آدمهای سیاهتر قدم میزدم و آهسته گریه میکردم تو هم گوشه ای جایی نگران چشمانم بودی. همیشه وقتی ابر ها،آسمان قلبم را تاریک میکردند چشمانت گرگ و میش میشد. با ترنم من تو میگریستی و با نگرانیت من کاش کلبه ی کوچکمان را در افقی دور دست در بین درختان بلندی میساختیم که برای هر کسی جز من و تو زندان بود ای کاش میتوانستیم نفرینی به وسعت تمام دریاها باشیم برای هر کسی که تو را با من و مرا با تو نخواست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
مهران اسم قطعه اي از بهشت خداست.
جايي با يه عالمه شهيد و يه عالمه رشادت ........ هميشه پايدار..... شايد اسم قشنگ ترين غروب خورشيد ويا قشنگترين شفق آسمون خدا باشه. شايدم ابري ترين تخلص يه آدم. |
| پیوندهای روزانه |
|
امیر همدانی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مهران مدل انسان استاد راد ققنوس ريحانه خانم رسواي خراباتي حرفاي يك دل رضا راد غریبه آشنا صريقه خانم آدمک استاد راد غریبه رضوان راهیان نور پدر آريوس |